|
راستش حال و حوصله آپ کردن نداشتم، اصلا دوست نداشتم بیام سراغش،آره بابا همین بود جان تو پستهای قبلیم دیگه زیرخاک مدفون شده از بس همینجوری مونده بود به سختی پیداش کردم در عوض قدمت داره تاریخی شده ارزشش بالاتر رفته اگه دقت کنی میبینی کامنتها با فواصل یکی-دوقرن از هم دیگه کارگذاشته شده اند و این نشان از پوسیدگی شدید وبلاگ من میدهد والبته نشان از اهمیت زیادی که طرفداران پروپاقرص من برای وبلاگ قائلند( به به،به به من که لذت بردم شما چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!! از بی کاری سوت میزنم اینجام که خلوَ َ ََ َ َ َ َ ََ َ َ َ َ َ َت !!!! ،شمام اومدی خودتو خسته نکن بیا با هم سوت بزنیم بیشتر خوش میگذره والله!!!!!!!!!!!!دیگه تو این دوره زمونه که نمشه حرف زد؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!! حالا دوست داشتی این گردو خاک وبلاگ مارو یه فوتی بکن + نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388 1:16 توسط سمانه |
شنبه ی این هفته حسابی غافلگیر شدم و خیلی هم خوشحال ویکشنبه هم خیلی بهم خوش گذشت،نمیگم چرا تو خماریش بمونید توی برف قدم زدم و نهار خوردم ولی متفاوت از همیشه اما امروز خیلی بد بود یک امتحان جبر توپی دادم که تو عمرم تاریخی میشه البته امیدوارم که بشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! راستی امروز فیلم لبخند مونالیزا را دیدم خیلی خوشم اومد،حتما ببینیدش. ضمنا دیگه دبیر هلال احمر نیستم،مثلا هلال احمر و فعالیت را بی خیال شدم که درس بخونم که اونم نمی خونم!!!! + نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1387 15:1 توسط سمانه |
چنتا پست قبل قول دادم که زود زود آپ کنم ولی نتونستم به قولم عمل کنم .وقتی وبلاگمو نگاه می کنم میبینم اول همه ی پستهام برای دیر اومدنم بهونه تراشی کردم این بار بهونه ای جز بی حوصلگی نداشتم بارها اومدم سراغش ولی هر کاری کردم دلم نخواست چیزی بنویسم حتی به مناسبت تولد وبلاگم یا مهمتر از اون تولد خودم اما امروز خیلی خیلی دلتنگم 2-3 روزه که دلتنگم. یه نفر هست که دلم خیلی براش تنگ شده ،دلم میخواست الان پیشم بود، و این دلتنگی را به هیچ کس نمیتونم بگم و الان بعد ازمدتها که کسی دیگه به وبلاگم سر نمیزنه و می دونم که خلوت شده میخواستم اینجا بنویسم که نوشتم ؛ دوست دارم بهش بگم که خیلی خیلی دلم واست تنگ شده خوب و مهربون و. . . من توی این مدت (همین روزهایی که وبلاگم هم متروکه شده بود) داره اتفاقای خیلی مهمی توی زندگیم میفته و این سمانه اون سمانه ی قبلی نیست !!!!!!!!!!خیلی عوض شدم خیلی ، چون زندگیم داره عوض میشه همیشه فکر میکردم که افسار زندگیم دست خودمه و به هر طرف که خودم بخوام و تصمیم بگیرم میبرمش ولی حالا می فهمم که خیلی اتفاقا توی زندگی آدم میفته که اصلا نمیتونی مقابلش وایسی یا اونطور که می خوای کنترلش کنی واونا هستند که تو را میبرند و الان یکی از اون اتفاقها توی زندگی من افتاده و نمی دونم منو کجا میبره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! دوستم دیروز برام sms داده که: امیدوارم در دریای خوشبختی غرق بشی و هرگز نجات پیدا نکنی ! دلم میخواست بهش بگم آدم وقتی تودریای زنگی غرق بشه به هر حال دیگه نجات پیدا نمیکنه ولی اگه دید داره از غرق شدنش لذت میبره باید بفهمه که حتما خیلی خوشبخته. حالا تولد وبلاگم که۲۰ مهر بود و تولد خودم که 5 آبان بود وروز دختران جوان که 10 آبان بود را با تاخیر گرامی میداریم وتبریک میگوییم. + نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387 17:16 توسط سمانه |
يه اتفاق جالب: چند روز پيش كه رفته بودم بيرون واسه خريد روسري و يه سري چيز ديگه توي روسري فروشي يه صحنه اي ديدم كه واقعاً جا خوردم. يه مادر با بچه ي كوچولوش كه خيلي هم ناز وخشگل بود. مي دونم الان فكر مي كنيد اين اتفاق كه تعجب برانگيز نيست ولي براي من جالب بود چون اون زنو مي شناختم (منظورم مادر اون بچه است).سوده بود،دوست من! دوست دوران دبيرستانم! خيلي هيجان زده شدم! از ينكه به سوده مي گم "اون زن" خودم خنده ام مي گيره، ولي واقعاً باورم نمي شد، خود سوده بود، همون دختر آروم و خندون چند سال پيش، حالا خودش يه دختر كوچولوي ناز داشت ، اسمشو گذاشته بود "فاطمه". بغلش كردم، عزيز دلم، خيلي دوست داشتني بود، دلم مي خواست مي تونستم يه عالمه بغلش كنم ولي حيف كه سوده عجله داشت مي خواست بره. به همين زودي دلم براش تنگ شده انگار حسابي مهرش به دلم نشسته همين الانم كه دارم اين پستو مي نويسم دلم براش پرپر مي زنه. اينم براي ني ني كوچولوي خوشگل سوده + نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 11:27 توسط سمانه |
مثبت انديش باشيم ببينيد ما بايد پيوسته در زندگي مثبت انديش باشيم چونانكه كه بزرگان مملكت ما هم چنين اند!! خدمت شما عرض شود كه چندي پيش در خبرها شنيديم و ديديم كه وزير محترم امور خارجه ي مملكت بر پرده ي جعبه ي جادويي ظاهر شده و نطق فرمودند كه :" اين تحريم اقتصادي باعث شده كه كشور ما در خيلي از زمينه ها به خود كفايي برسد "و همين جا بود كه پي بردم ايشان چقدر مثبت انديش هستند و اين مثبت انديشي چقدر چيز خوبيست چون به وسيله ي آن مي توان آن همه رنج و بدبختي مردم را كه دارند با تورم و گراني دست و پنجه نرم مي كنند و هر روز بيشتر احساس فقير بودن مي كنند،ناديده گرفت و با وجداني راحت از خود كفايي مملكت در خيلي زمينه ها خوشحال بود . به به لذت مي بريم از اين همه مثبت انديشي !!! از اين همه خود كفايي !! به ياد دارم در روزگاران قديم اس ام اسي بود كه مي گفت: مثبت انديشي يعني اگر يك پرنده روي سرت خرابي كرد، خوشحال باشي كه گاوها پرواز نمي كنند!واقعا نمي دانم كه الان براي چند درصد از مردم ديگر مهم نيست كه گاوها هم پرواز كنند!!! + نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 23:30 توسط سمانه |
چنتا خبر كه هيچ ربطي هم به هم ندارند 1) به تازگي كتابي خوندم از مسعود بهنود به اسم «خانوم» .سرگذشت يك شاهزاده خانم قجري را روايت مي كنه . 639 صفحه بود و 4-5 روز ه خوندمش . فقط مي تونم بگم خيلي لذت بردم . 2) اين هفته توي 40چراغ كتاب بادبادك بازو معرفي معرفي كرده بود . خيلي وقت بود مي خواستم اين كتابو بخونم و قبلا تعريفشو شنيدم فكر مي كنم روايت قصه اي در زمان جنگ افغانستانه. 3) قابل توجه همه ي وبلاگ نويسان محترم: ارائه ي طرح مبارزه با مجرمان اينترنتي و مجازات « محارب» و «مفسد في الارض» براي متخلفان اينترنتي !! ديگه از اين به بعد در وبلاگهاي خودتون دست به اقدامات خطر ناك نزنيدا ،جيززززه ! حرفهاي بد هم ننويسيدا ، وگرنه در(همان درب) وبلاگتونو تخته مي كنن و خودتون را هم ادب !! 4) اون مجله ي فقر كه گفتم مي خوام چاپ كنم ،29 خرداد چاپ شد ،يعني در دقيقه ي 90 اونم با هزار زحمت و يه عالمه سوتي !!!دوست داشتم بدون اشكال باشه ولي خوب . . . . در ادامه ی مطلب هم يه مطلبي كه واسه ي مجله نوشته بودم را حتماٌ بخونيد! + نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 23:26 توسط سمانه |
اين ترم گل كاشتيم آن هم دسته به دسته ؛ از آن 19 واحد درسي كه داشتيم 17 تايشان تخصصي بودند ،تخصصي يعني از آن نازنين درسهايي كه معارف و انقلاب و تاريخ و اخلاق و از اين قسم نيستند و از ان يكي قسم هستند كه اينقدر آسانند كه حد ندارد و از فرط سادگي بايد از برايشان گريست و در وصفشان چنين گويند كه موجوداتي هستند محيرالعقول شبيه به آناليز 2 و آمار 2 و ساختمان داده پس خودتان تصور كنيد كه ديگر گرفتن نمره ي بالاي 12 جهت رهايي از مصيبت مشروطيت به شق القمرمي ماند . اما عليرغم اين اوصاف و احوال ما همچنان اقدام و تلاش خاصي در جهت رهايي از اين مخمصه نكرده بوديم و مثل هميشه اميدمان به لطف خداوند بود و شانس فراوانمان اما چه كنيم كه اين بارتقدير ما موافق تدبيرمان عمل نكرد و شانس هم يك پاپاسي سياه به دادمان نرسيد و ناگهان در كمال ناباوري خود را بر لبه ي پرتگاهي يافتيم كه تا مشروطيت به قاعده ي چند صدم نمره بيشتر فاصله نداشتيم . نمرات يكي درخشان تر از ديگري پيوسته برد آموزش را نوراني مي كردند ، اصلا فرصت جبران به يكديگر نمي دا دند ،گويي در نزديك شدن به صفر از هم پيشي مي گرفتند(يكيشان را هم به سلامتي افتاديم) و در اين ميان فقط يك امتحان ساختمان داده مانده بود و شده بود تنها گريزگاه ما و همه ي اميدمان !! شايد باورتان نشود ولي اوضاع به غايت شلم شوربا بود،شب امتحان ساختمان داده غائله اي بر پا بود و روزگار ما هم طبق روال هميشه از همه بي ريخت تر(همه در حال رفع اشكال بودند و من هنوز حتي يك دور هم جزوه را نخوانده بودم ) حواسمان همه جا بود الا به درس.،شما كه غريبه نيستيد ديگراينقدر دست به دامان خدا شديم و قول و قرار و نذر و نياز كرديم كه حد نداشت و بدين منوال آخر قصه ي ما هم ختم به خير شد. مناسب مي دانيم همين جا از تمام كساني كه دست به دست هم دادند تا که ما پاس شده مشروط نشويم نهايت تشكر را به عمل آوريم. اجرشان محفوظ و زحمتشان مآ جور
شايد بعدها در مورد آن اتفاقات پيچيده برايتان مفصلا بنويسم، شايد
از مزاياي شب امتحاني بودن (يعني فقط در شب امتحان درس خواندن) اين است كه ذهن شما پس از امتحان في الفور به صورت كاملا اتوماتيك وبدون زحمت از هر گونه اطلاعات اضافي همچون مطالب علمي ،فرمول،تعريف، قضيه ، لم و امثالهم free شده و ديگر به راحتي و بدون هيچ مزاحمتي مي توانيد به مسائل مهم غير درسي اعم از عشق و عاشقي و اين چرت و پرتها و يا حتي اين مقوله ي مهم كه چگونه مي توان ديگران را آزار داد؟؟، بپردازيد. به گونه اي كه اگر حتي 2 روز بعد خودشما برگه ي امتحانتان را ببينيد شاخ در مي آوريد و باورتان نمي شود كه روزي اين كاغذها توسط شما سياه شده و كفتان مي برد كه اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ بابا از ما بعيد بوده اين همه كوله بار سواد و علم و هنر و ادب !!!!!! از كجا اينها را نوشته ايم ؟؟!؟!!!! الله اعلم!!! پينوشت 2)خداييش سرم به سنگ خورده و ديگر درس مي خوانم.!!!!! پينوشت 3)سعي مي كنيم زود به زود آپ كنيم. + نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387 17:15 توسط سمانه |
سلام بعداز مدتها اومدم توي اين چند وقت خيلي اتفاقا افتاده ولي حوصله نداشتم بيام راجع بهشون بنويسم راستش حوصله ي تايپ كردن ندارم . يه اتفاقي افتاده كه نميخوام راجع بهش بنويسم ولي خيلي ذهنمو درگير كرده فعلا طبع طنزمون كور شده. چند روز پيش شيراز بوديم (اردو)مسئوليت اردو با بچه هاي شوراي صنفي بود خيلي تلاش كردنو زحمت كشيدن ميشه گفت تا حدود زيادي موفق هم بودن كاراشون برنامه ريزي نسبتا منظمي داشت خيلي بهتر از برنامه ريزي هاي مسئولين دانشكده . تازه اينا جزئيترين كارايي كه دانشجوها به راحتي وبا موفقيت انجام ميدن. ولي به من خيلي خوش نگذشت به خاطر همون قضيه كه گفتم نميگم. ولي جدا از اين حرفا هر موقع كه ميرم شيراز غصه ميخورم،غصه و حسرت تمدن عظيم و با شكوه از دست رفتمون اين كه چي بوديم كي بوديم كجا بوديم و الان . . . . !!؟؟هيچي اما از اون جايي كه حسرت خوردن اصلا كار عاقلانه اي نيست واز قديم الایام گفتن حسرت گذشته رو خورئن بی فایدس ما هم علي الحساب حسرت گذشته را كنار گذاشته به مسائل روز ميپردازيم،از جمله اين كه: واقعا آدم خجالت ميكشه وقتي ميبينه رو به روي سعديه جايي كه هزاران توريست اونجا رفت و آمد دارن همش خرابس ،دور و برش پر از زباله، خيابوناي كثيف،دست فروشهايي كه چهره ي شهرو زشت ميكنن ؛ واقعا توريستا با ديدن اين صحنه ها چه فكري در مورد مردم ايران مي كنن!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ از پاسارگادو بي توجهيايي كه در حقش ميشه كه نگو........... من نميدونم چرا بايد 9 قطعه از آثار باستاني تخت جمشيد 3 سال پيش با هما هنگي دولت ايران به فرانسه منتقل بشه وديگه خبري ازشون نباشه یا چرا باید اجازه بدیم سرمایه های کشورمون به تاراج بره تاراج که چه عرض کنم با دست خودمون اونو تقدیم بیگانه کنیم ،پولمونو توی کشورهای همجوار عربی خرج کنیم و اونجا رو آباد کنیم به قیمت ویرانی ایران خودمون اصلا مگه نميگن چراغي كه به خونه رواست به مسجد حرومه ،وقتي آمارايرونياي زير خط فقر اينقدر سرسام آوره (تازه اگه تفاوت چشمگير آمار رو با واقعيت در كمال ساده لوحي ناديده بگيريم ) چرا بايد اين همه سرمايه رو توي خاكي غير از خاك وطن صرف كرد.تازه اگه همه ي مردم كشورمون پولدار هم بودند وهيچ بچه اي نمي خواست مثل مرتضاي 12 ساله شبا تا دير وقت توي دروازه قرآن فال بفروشه وبا حسرت به دست آدمايي نگاه كنه كه واسه خوشگذروني اومدن وحالا 100 تومنم ميدن بهش و يه فال ميخرن و مي خوننو ميخندن؛يا مجبور نبودن مثل ليدا و برادر كوچولوش در حاليكه از خستگي جون حرف زدن نداشتن بازم ترازوشونو اين طرف و اونطرف بكشنوالتماس كنن كه نميخواييد بريد روي ترازوي ما؟؟(برادر ليدا اونقدر كوچولو بود كه حتي درجه هاي ترازو رو نميتونست بخونه)مطمئن باشيد جا واسه ي خرج كردنو آباد كردن ايران خودمون زیاد هست. پينوشت 2:دارم يه مجله با موضوع فقر چاپ ميكنم كمك ميخوام. پينوشت 3:ببخشيد كه ناراحت بودم. + نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 15:8 توسط سمانه |
سلام این چند وقت دستم به امتحانو،بعدشم خرید و خونه تکونی بند بود واسه ی همین الان که فرصتی پیدا کردم فقط اومدم آخرین پست سال ۱۳۸۶ رو بگذارم بعدا میام راجع به اتفاقات جالبی که اخیرا رخ داده می نویسم < به خاطر بسپار بهار می آید به ترانه به نسیم به شکفتن به شقایق،اما اگر از آمدنش خواب روی اگر از آمدنش نشئه ی طعم عسل باغ شوی یا که چشمان غزال به درشتی بردت تا شب خواب، سرنوشت باقیست و زمستان جاریست!!!!!! این شعر تقدیم به همه ی ایرونیا و هر کس دیگه ای توی این دنیا که اومدن بهار براش یه اتفاق خوشحال کننده است!!!! این یکی هم sms دوستمه: گلها جواب زمینند به سلام آفتاب،نه زمستانی باش که بلرزانی و نه تابستانیکه بسوزانی ، بهار باش تا برویانی ! هر روزتان نوروز ،نوروزتان پیروز برای همه ی دوستانم سالی سرشار از شادی و سربلندی را آرزو می کنم فرا رسیدن نوروز باستانی،طلیعه ی ظهور زرتشت،یادگار صداقت جمشید،میراث ماندگار کورش،آیین باستانی قوم آریا،نشانه ی فرهنگ ایرانی،بر همه ی ایرانیان فرخنده باد به امید روزی که تک تک ایرانی ها با شادی و رضایت و در کشوری که رنگی از ظلم و نامردی و بی عدالتی به چشم نمی خوره نوروزو جشن بگیرن و از هیچ کجای دنیا بوی تعفن جنگ و سلطه گری و زور گویی به مشاممون نخوره خدایا این یکی از آرزوهای منه،موقع سال تحویل پس خدایا:به من آرامشی عطا کن تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم و شهامتی تا تغییر دهم آنچه را که می تو انم و دانشی که تفاوت آن دو را بدانم . + نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387 1:17 توسط سمانه |
اي برادر ! خداوند بي نهايت است و لامكان و بي زمان؛اما به قدر فهم تو كوچك مي شود و به قدر نياز تو فرود مي آيد ،و به قدر آرزوي تو گسترده مي شود ،و به قدر ايمان تو كارگشا مي شود،و به قدر نخ پيرزنان دوزنده باريك ميشود، . . . . . . پدر مي شود يتيمان را ومادر.برادر مي شود محتاجان برادري را.همسر مي شود بي همسر ماندگان را.طفل مي شود عقيمان را.اميد مي شود نا اميدان را. راه مي شود گمشدگان را . نور ميشود در تاريكي ماندگان را . عصا مي شود پيران را . عشق مي شود محتاجان به عشق را..... خداوند همه چيز مي شود همه كس را ؛ به شرط اعتقاد؛ به شرط پاكي دل؛ به شرط طهارت روح ؛ به شرط پرهيز از معامله با ابليس؛ بشوييد قلبهايتان را از هر احساس ناروا ! ! ومغزهايتان را از هر انديشه ي خلاف ؛ وزبان هايتان را از هر گفتار ناپاك؛ ودستهايتان را از هر آلودگي در بازار . . . . . . . وبپرهيزيد از نا جوانمردي ها ، ناراستي ها ، نا مردمي ها ؛ چنين كنيد تا ببينيد كه خداوند چگونه بر سفره ها ي شما با كاسه اي خوراك و تكه اي نان مي نشيند و بر بند تاب با كودكانتان تاب مي خورد و در دكان شما ترازويتان را ميزان مي كند و در كوچه هاي خلوت شب با شما آوازمي خواند؟! مگر از زندگي چه مي خواهيد ؟!؟!؟!؟!؟!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ كه در خدايي خدا يافت نمي شود،كه به شيطان پناه مي بريد؟! كه در عشق يافت نمي شود كه به نفرت پناه مي بريد؟! كه در سلامت يافت نمي شود ،ه به خلاف پناه مي بريد؟! قلبهايتان را از حقارت كينه تهي كنيدو با عظمت عشق پر كنيد؛ زيرا كه عشق چون عقاب است بالا مي پرد و دور...... بي اعتنا به حقيران در روح. وكينه چون لاشخور و كركس است كوتاه مي پرد و سنگين ، جز مردار به هيچ چيز نمي انديشد. براي عاشق ناب ترين ،شور است وزندگي و نشاط ! براي لاشخور ،خوب ترين ،جسدي است متلاشي ... . . . . . . بخشي از سخنان ملاصدرابراي مردم كوچه و بازار،برگرفته از كتاب مردي در تبعيد ابدي نوشته ي( نادر ابراهيمي) + نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 19:43 توسط سمانه |
|
| |||||